خرید بک لینک
نازنينم سلااام

امشب اولين شبي هست كه من و شما با هم تنهاييم، بابايي صبح رفت تهران دنبال خونه،بعد از چند ماه فكرو بررسي،تصميم گرفتيم كه به خاطر شغل و كار جديد بابايي به تهران نقل مكان كنيم، راستش من هم كه ميدونم اونجا جاي پيشرفت بيشتري نسبت به سمنان داره قبول كردم و با بابا همراه و هم عقيده شدم،اميدوارم كه برامون خير باشه ، خونمون رو سمنان فروختيم تا تهران بتونيم جايي رو رهن و اجاره كنيم،فقط اميدوارم خدا خيلي تو اين مسير كمك و همراهمون باشه و مثله هميشه ياريمون كنه، مطمعنا سختي و دشواريهايي هم خواهيم داشت ولي خوب از قديم گفتن:نابرده رنج گنج ميسر نشود... خلاصه اينكه احتمالا تا أواخر مهرماه بايد نقل مكان كنيم... دلم روشنه و توكلم به خداست، فقط اين ميون از همه بيشتر نگران و دلتنگ مامان جوني ام،آخه با رفتن من از سمنان ميدونم كه خيلي احساس تنهاييش بيشتر ميشه و ....نميدونم شايد قسمت و سرنوشت ما هم اينطور نوشته شده،تك دختر بودن و ٢٩سال كنار مامان بودن،دور شدن از ماماني كه هميشه و تو هر شرايطي چه خوشي،چه ناخوشي،چه مادي و چه معنوي هميشه و همه جا پشت من و تو و بابايي بوده،واقعا سخته....

برچسب: درد و دلهای عاشقانه,درد و دلهای عاشقانه واقعی,درد و دلهای یک تازه عروس,درد و دلهای من,درد و دلهای بورسی,درد و دلهای زنانه,درد و دلهای تنهایی,درد و دلهای شبانه,درد و دلهای من با خدا,درد و دلهای ناگفتنی, نویسنده: مهران نجفی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 0:39

صفحه بندی