چهارمين سالگرد ازدواجمون ديروز ٧شهريور ١٣٩٦چهارمين سالگرد اززواج من و بابايي و پنجمين سالگرد عقدمون بود... براي اولين بار تاريخ به اين مهمي رو فراموش كرده بودم اصلا باورم نميشه كه حواسم نبود و كلا يادم نبود!!!اين مدت حسابي سرگرم كلاس زبان شدم و برام يه سرگرمي خيلي خوبي شده ...بابايي اخر شب كه داشتيم از پارك بر ميگشتيم يهو يادش اومده بود و گفت...!!!اونم مثله من فراموش كرده بود البته بازم اخر شب او يادش اومده بود ولي منكه.... داشتم به اين فكر ميكردم كه چقدر زود تاريخ به اين مهمي رو فراموش كرديم و چقدر بدهههههه اميدوارم اين اولين و اخرين باري باشه كه يادمون رفته.... اگه شما گل دختر ٦ روز ديرتر بدنيا اومده بودي اونوقت ديگه هيچوقت سالگردمون رو يادمون نميرفتاونم تقصير خانم دكتر بود كه شمارو به زور زودتر دنيا اورداگر به خودت بود مطمئنم كه همون هفتم بدنيا مي اومدي
برچسب:
نویسنده: مهران نجفی
تاريخ: چهارشنبه
19 آذر
1404 ساعت: 6:51