تولد دو
سالگي نازنين دخترم عسل مامان سلام مدتيه كه فرصت نكردم بيام و برات بنويسم، خيلي خانم شدي و طلا و شيرين زبون تقريبا ٩٠ درصد حرفهارو ياد گرفتي و همه چيز رو با زبون شيرينت ميگي ،بغل:بلغ/ نكن:نتن/ تلفن كه زنگ بزنه ميگي مامان الو، يا گوشي، بعد ميگي كيه؟/كل حرفهارو ميفهمي و به ياد ميسپاري، فدات بشم كه خيلي فهميده و با شعور هستي مامان جون ، چند روز پيش يه فيلمي مامانه داشت گريه ميكرد و منم تو اشپزخونه سرم گرم بود يهو ديدم زدي زير گريه!!! بغلت كردم ميگي خاله گريه! انقدر دل رحم و مهربوني كه از گريه اون تو تلويزيون تو هم گريت گرفته بود! كلي بات حرف زدم تا اروم شدي.... هر وقت هم كه من از دستت ناراحت يا عصباني ميشم فورا مياي و با دستت صورتم رو ناز ميكني و الكي ميخندي و بهم ميچسبي يعني اينكه مامان ببخشيد ...تا بت نخندم اروم نميشي و خيالت راحت نميشه و ولَم نميكني... الهي من فداي اين همه عشق و محبتت بشم مامان جونم جمعه قبل از تولدت عمه زهراشون و پدر بزرگت اينا اومده بودن تهران، منم ديدم همشون هستن از فرصت استفاده كردم و يه جشن كوچيك برا تولدت گرفتم، عمه سيما و مينا و زهرا و پدربز گ و خاله شهربانو(خاله بابا) هم بودن...يك شنبه هم مامان جوني مهربون كه حسابي دلش برات تنگ شده بود بي خبر اومد و حسابي مارو خوشحال و سورپرايز كرد، چهارشنبه كه روز أصلي تولدت بود من يه كيك درست كردم و با مامان جوني جشن گرفتيم و شبش قرار بود با مامان جوني بريم شام بيرون كه متاسفانه دايي حبيبشون يهو تصميم گرفتن كه برن ابخوري و مامان جوني رفت سمنان و ما سه تايي شام رفتيم بيرون،جاي مامان جوني خيلي خالي بود و امسال هم مثله پارسال باز مارو بيشتر از همه شرمنده كرد و يه سكه تمام برات كادوي تولد گرفت، انشالا بتونيم جبران كنيمانشالا تولد ١٠٠ سالگيت دختر نازنينم❤️ پنج شنبه با رادين بچه پسر داييم رفتين خمير بازي و شن بازي و حسابي كيف كردي
برچسب:
نویسنده: مهران نجفی
تاريخ: چهارشنبه
19 آذر
1404 ساعت: 6:51